نماز یومیه نزد مردم بلوچ اهمیت ویژه ای داره آنهم به معنای واقعی خودش. من یه چیزی میگم تو یه چیزی میشنوی .وقتی می بینی زن و مرد ، کوچک و بزرگ در هر شرایطی با حساسیت ویژه ای ، نمازشان را در اولین فرصت می خوانند و نمی زارند حتی یک نوبتش هم قضا بشه، حظ میکنی . هیچ مهمی ، هیچ کاری ،هیچ اتفاقی ، هیچ حادثه ای ...مانع از بجا آوردن بموقع نماز نمیشه. ادای نماز بصورت جماعت نزد آنان اهمیت فوق العاده ای داره .و همیشه سعی میکنن نماز را به جماعت بخوانند. بزرگان به آموزش نماز و احکام و قرآن بهای زیادی میدن .به همین علت حوزه های علمیه فراوانی چه پسرانه و چه دخترانه در منطقه بوجود آمده . شما براحتی میتونی دختران و زنان زیادی را ببینی که در حوزه علوم دینی به مدارج بالایی رسیده اند.
علاوه بر نماز یومیه ،نماز های عید فطر و قربان بطور بسیار با شکوهی در نیکشهر و بلوچستان برگزار میشه. و برای خودش مراسمات با شکوهی داره. در بلوچستان هیچ عیدی غیر از اعیاد فوق وجود نداره ویا حد اقل به شکوه و بزرگی و عظمت آن نیست. چند روز قبل از فرا رسیدن عید و اجرای نماز عیدین چه غلغله ای بپا میشه . سیمای شهر و روستا و افراد کوچک و بزرگ بکلی دگرگون میشه. هر غریبه ای وارد منطقه بشه کاملا میدانه یه اتفاقاتی در شرف وقوع هست . لباسهای رنگی نو با عطر های معطر ، سفره های رنگی که خانهای بزرگ و اکثرا کوچک و محقر آنان را تزیین میکنه و بخصوص چهره های خندان و بشاش کودکان حال و هوای دلپذیری بوجود میاره. روز عید نماز باشکوهی با جمع کثیری از اهالی شهر و روستا برگزار میشه و بعد از اتمام نماز ،کوچک و بزرگ همدیگر را به گرمی به آغوش میگیرند واز همدیگه حلالیت می طلبند . و آن جمله معروف بلوچی دهن به دهن تکرار میشه یعنی ( پحل کن ) بعنی حلالم کن ببخش. و آن صحنه چقد زیباست موقعی که همدیگر را بغل میکنن و حلالیت می طلبند و این خواهش و تمنا از عمق وجود و از ته دل بلند میشه . بزرگترین کینه ها و بد ترین خیانتها و هولناکترین دشمنی ها در این روز خوب تبدیل به صفا و صمیمیت ، دوستی و اخوت میشه و چقد لذت بخشه گذشت و بخشش در این روز خوب. و این گذشت و بخشش به معنای واقعی گذشت هست و بخشش . و بکلی آن کدورت ها برای همیشه از دلها محو و نابود میشه و کسی ، هیچوقت دیگری را بخاطر اتفاقات گذشته سرزنش نمیکنه . پس یاد بگیرم گذشت و بخشش را از قوم بلوچ .
لوگ تنها فروشگاه بانوان در نیکشهر: برخی ویژگی های فروشگاه.
*- انواع پوشاک زنانه و بچه گانه با قیمت مناسب .
* - انواع لوازم آرایشی و بهداشتی .
*- وسایل مورد نیاز عروس .
*- حضور فرشنده زن بطور تمام وقت و فروش فقط برای خانمها.
*- در این فروشگاه ورود آقایان بتنهایی ممنوع است.
* - فروش اقساطی به کارمندان و بانوان خانه دار.
لوگ تنها فروشگاه بانوان -آدرس : نیکشهر خیابان امام - پاساژ شریف . - روبروی داروخانه دکتر هروی.
شهرستان نیکشهر: در قسمت جنوبی استان سیستان بلوچستان واقع شده و از شرق به شهرستان سرباز و از غرب به استانهای کرمان و هرمزگان ،از جنوب به شهرستانهای کنارک و چابهار واز شمال به شهرستان ایرانشهر منتهی میشه .نیکشهر در سال ۶٩ شهرستان شد ودر حال حاضر حدود ٢٠٧٠٠٠ نفر جمعیت و ٢٢٠٠٠ کیلو متر مربع به اندازه استان گلستان وسعت داره ودر هر متر مربع ٧ نفر زندگی میکنه . بیش از ٩٠٠ روستا داره که حدود ۶٠٠ تای آن دارای سکنه هست. این شهرستان دارای ۵ بخش هست ، بخش مرکزی ، بخش قصرقند ، بخش بنت ، بخش فنوج و لاشار . نام قبلی نیکشهر( گه ) بوده یعنی بزرگ و مهم . که بعد ها به نیکشهر تغییر میکنه. انچه برام خیلی جالبه اسم های قشنگ شهر ها وروستاهاست مثل نیکو جهان ، قصر قند ، ملوران ؛ مهبان ، و بعضی اسامی هم یه شباهت هایی با اسامی خارجی داره مثل اسپکه - سورمیچ - کتیچ -رایین گتان - پیپ -ساربوک - کجکدر دپ- مشکنت و .. شاید هم اشتباه میکنم/
وضعییت جغرافیایی: این شهرستان به وسیله رشته کوهی که به کوه سفید معروفه به دو ناحیه شمالی و جنوبی تقسیم میشه که ناحیه جنوبی بیشتر با کنارک و چابهار و قسمت شمالی هم با ایرانشهر و شهرهای دیگه استان و کشور ارتباط داره . شهرستانی کوهستانی و گرم وخشکه و تقریبا منطقه ای تک فصلی است که حدود ٩ ماه سال دارای آب و هوای گرم و با درجه حرارت حدود ۴٠ درجه و بیشتر . میزان بارندگی هم بسیارکم هست .
وضعیت اقتصادی : به جهت وضعییت آب و هوایی و وضعییت آب و خاک کشاورزی رونق چندانی نداره و خرما بیشترین زیر کشت را تشکیل میده همچنین غالب روستاییان کم و بیش با دامداری سر وکار دارن. اما در قسمتایی مرکبات ، انبه ، کنار و هندوانه هم کشت میشه . از نظر صنایع و کارگاه های تولیدی حرفی برای گفتن وجود نداره .
وضعییت فرهنگی : غالب ساکنین شهرستان را قومیت بلوچ که دارای مذهب تسنن هستن تشکیل میده .و گویش مردم بزبان بلوچی است . میزان سواد بخصوص نزد زنان هنوز پایین هست هر چند طی سالیان اخیر جهش قابل توجهی پیدا کرده. در حال حاضر یک واحد دانشگاه آزاد و یک واحد دانشگاهی پیام نور هم در نیکشهر فعالیت داره که تعداد قابل توجهی از جوانان را بخودش مشغول کرده . رعایت حجاب و پوشش زنان بلوچ با اون لباسهای قشنگ بلوچی بی نظیره و طرحهای فوق العاده قشنگی داره واین طرح ها را بعضی مواقع در پوشش زنان شهری میتوان دید.استفاده از ای طرح ها میتونه لباس های یکنواخت شهری را میتونه متحول کنه . هم از نظر حجاب خیلی خوبه و هم طرحها متنوع و قشنگه.
هنر نزد مردما ن نیکشهر :مردمان نیکشهر افرادی خوش ذوق و هنر دوست هستن
و اگه امکانات و دسترسی خوب باشه میتوان شاهد شکوفایی منطقه شد . زنان بلو چ در صنایع دستی و سوزن دوزی بسیار ماهرند، و هنر آنها در این خصوص به جرات میشه گفت کم نظیر و شهرت جهانی داره و در حال حاضر مشتاقان بسیاری را بخود جلب کرده بخصوص هنر آنها در ایینه دوزی بر روی لباسهای خیلی قشنگ و استادانه هست . ومردان نیز در برخی هنر های دستی مهارت دارن بخصوص انواع چاقو و کارد و حصیر بافی استاد هستن.
اما در شعرسرایی و خصوصا سرودن اشعار حماسی دست بالایی دارن و بخصوص وقتی این اشعار حماسی با تار محلی توسط استادانی چون کمال خان خوانده میشه دل و جان هر شنونده ای را فرو می ریزه .و برای خود مشتاقان بسیاری داره . اشعار حماسی با صدای خوش استاد را میتوان در هر کوی و برزن و هر خانه و کپری میتوان پیدا کرد.ودیگر خوانندگان منطقه رستم میرلاشاری است خواننده جوانی که شهرت جهانی داره و صدای دلنشینش و جادویی اش دل هر پیر وجوانی را ذوب میکنه .( ادامه دارد )
ناکو به زبان بلوچی یعنی عمو، قبلا در نوشته هایم گفته بودم،مردم نیکشهر اصولا قوم بلوچ مردمانی قدر شناسند و بسیار کم توقع.و اگه انتظاراتی هم داشته باشن بسیار معقول و منطقی است.به تجربه در یافتم مردم منطقه تشنه محبت توام با ادب و احترامند البته همه جای دنیا همینطوره منتهی شدت و ضعف داره.
اگه کارمندی و مسئولیتی داری و یا هرکسی هستی در هر پستی و مقامی ،و اگه خواهان موفقیت در کارهایت هستی ، این توصیه ها را جدی بگیر :
# - افراد غیر بومی نزد مردم بلوچ بسیار عزیز و محترمند البته این نکته را نباید نا دیده گرفت که در دوره قاجاریه ، به جهت حکومت های ملوک الطوایفی و حکومت های محلی و در شرایط آن زمان ، دست اندر کاران حکومتی ظلم و ستم بسیاری به مردم بلوچ روا داشتند. به همین علت از دیر باز کلمه قجر یعنی قاجار مترادف با ظلم و ستم در تک تک سلولهای هر فرد بلوچی جایگزین گردید و همچنان در اذهان عمومی ماندگار شد. به همین علت یک بی اعتمادی عمومی به افراد غیر بومی همچنان وجود داره مگه خلافش ثابت بشه .
- مردم بلوچ از افراد غیر بومی انتظار و توقع بیشتری دارند تا از هم محلی ها، شاید به جهت داشتن مشاغل اداری باشه. مهمترین انتظارشون برخورد محترمانه و انسانی است.اگه فردی هیچ کاری نکنه و هیچ مشکلی هم حل نکنه اما برخوردش محترمانه و توام با ادب و احترام باشه خیلی کار مهمی انجام داده و فقط همین رفتار ناچیز نیزانها را بسیار راضی و قانع میکنه. اما اگه جان عزیزترین خانواده اش را هم نجات بدی منتهی این کار توام با رفتار نامناسب باشه ارزش چندانی نداره و براشون زیاد مهم نیست .
- اگه برای مردم بلوچ کاری مخلصانه و خیرخواهانه و برادرانه انجام دادی آن را هیچوقت فراموش نمیکنه و اصولا" مردمی قدرشناسندو همین قدر شناسی باعث رضایت و انگیزه کار در منطقه میشه .-
ناکو ارزشمندترین هدیه مردم به من:از اسفند سال 67 که در تنها درمانگاه نیکشهر مشغول به کار شدم که هنوز نیکشهر بخش کوچکی از شهرستان چابهار بود.اون اوایل منطقه ای بسیار محروم به معنی واقعی خودش محروم بودو درچند سال اول کارم چنان سختی و مشکلاتی از سرم گذشت که وقتی امروز گذشته ام را مرور می کنم واقعا تعجب می کنم که چطور مقاومت کردم. در صورتیکه می تونستم در شهرهای بهتری مشغول به کار بشم ، یادم میاد وقتی برای اولین بار رفتم مرکز بهداشت استان به من پیشنهاد شد برم سراوان اون موقع داوطلب کارشناس در استان خیلی کم بود. و هر کارشناسی میتونست به راحتی محل کارش را خودش تعیین کنه .من اون موقع به مسئولین گفتم برا من محل مهم نیست برای من یک محل مسکونی کوچک که بتونم خانواده را بیارم خیلی مهمه پس من راجایی بفرستید که محلی برا سکونت وجود داشته باشه این شد که به من پیشنهاد چابهار شد. رفتم چابهار مسئولین چابهاری میدونستند برای من خانه مسکونی خیلی مهمه به همین علت پیشنهاد نیکشهر را دادند.من هم هیچ مقاومتی نکردم و فکر می کردم نیکشهر حداقل امکانات زندگی ر ا داره بهر حال در حق من خیلی لطف کردند و من را با قول تحویل خانه سازمانی ، به نیکشهر روانه کردند. خلاصه وارد نیکشهر شدم اول سراغ خانه سازمانی را گرفتم به من یک اتاق شش در چهار را که شباهت زیادی به انباری داشت نشان دادند و یک کولر آبی قراضه هم نصب شده بود . پیش خودم گفتم من برای یک طرح ده ماهه آمده ام حالا هر سختی را هم تحمل می کنم و اگه توی ده ماه برام مشکل و سخت بود محل کارم را عوض می کنم خلاصه این شد که نیکشهری شدم بعد از یک سال به من مجوز اجاره یک واحد خانه را دادند که اون موقع حقوق من شش هزار تومن بود و اجاره یک واحد منزل کوچک حدود چهار هزار تومن و علت این گرانی به این علت بود که آن موقع اجاره دادن خانه ها در نیکشهر مرسوم نبود چون که افراد غیر بومی نیازمند خانه وجود نداشت یعنی غیر بومی وجود نداشت که خانه ای اجاره کنه و تعداد خانه های خالی مازاد در شهر آنقدر کم بود که خانه اجاره ای گیرت نمیومد.خلاصه سال اول را تحمل کردم و به سختی های زندگی و سختی های کاری عادت کردم با این حال محرومیت منطقه و نیاز مردم و مخصوصا" استقبال آنها به حدی بود که همه سختیها را به جان خریدم و ماندگار شدم. و الان حدود بیست و پنج سال میکذره که در نیکشهر مشغولم.
در این بین چند بار به طور جد پیشنهاد چابهار -ایرانشهر و حتی زاهدان شد نپذیرفتم.اما در این چند سال تنها یک عامل مهم ماندگارم کرد و اثری ماندگار گذاشت و آن احترام ویژه مردم بود.در این مدت سعی کردم با مردم رو راست باشم و با مسائل شخصی و محرمانه آنها کاری نداشته باشم و هر آنچه میتونم بدون هیچ چشمداشتی انجام دهم و با فرد فرد آنها با گشاده رویی توام با احترام برخورد نمایم و اینها همان چیزهایی بودند که مردم منطقه سخت تشنه آن بودند.به همین علت بزرگترها دکتر صدایم می کردند و جوانترها ناکو و این کلمه آخر (ناکو) چقدر برایم ارزشمند بود وهست و تمام خستگیهایم و رنجهای گذشته ام را به عشق آن فراموش می کنم.و در این مدت مدیدی که به جهت اشتغالم در نیکشهر از تمام پیشرفتهای شغلی و تحصیلی باز ماندم و در مقایسه با همکاران هم ترازم از کار و زندگی مناسب و هر گونه پیشرفتی عقب افتادم منتهی احترام ویژه مردم موجب شد که این کاستیها را با دل و جان خریدار باشم،
یادم میاد خانه اجاره ای داشتیم تابستان بود مجردی زندگی می کردم و اهل بیت رفته بودند استان گلستان آن ایام همکاری داشتیم که جدیدا" مشغول به کار شده بود و مدتی پیش من زندگی می کرد روزی بعد از پایان کار اداری به اتفاق رفتیم منزل حدود ساعت دو و نیم بود یکی در زد دوست مهمان رفت درب را باز کنه بهش گفتم پول خرد ببر حتما" آدم نیازمندیه بعد مدتی خنده کنان برگشت و بسیار متعجب بود بهش گفتم فلانی چرا خنده میکنی چی شده؟ گفت راستش گدایی بود بهش مقداری پول دادم که از من تشکر کرد و اخرشم گفت به ناکو اهار هم سلام برسان و رفت.برایش خیلی جالب بود و می گفت تو را گداها هم می شناسند و احترام قائلند و می تونست بهت بگه دکتر اهار جالبه که گفت ناکو اهار (البته قبلا" ازم سوال کرده بود ناکو یعنی چه؟)
بهر حال هر چند فراز و نشیب های فراوانی رادر طول این مدت طی کردم اما در مجموع خیلی راضیم هر چند موقعیتهای بسیاری را از دست دادم و فرصتهای خوب شغلی و تحصیلی از دستم رفت و چه بسا مخاطرات بسیاری را سپری کردم اما من همچنان راضیم . با همه این رضایتها بعضا" برخی بی عدالتی ها در عرصه کار و شغل آدم را به شدت آزار میده ای کاش مسئولین ما هم مانند مردم واقف بودند و قدر شناس تا این احساس رضایت ها و ایجاد انگیزه ها مضاعف می گردید. . به امید آن روز.....
با یه بدبختی از خواب شیرین صبحگاهی بیدارمیشم .روز اول هفته شنبه است، استخوانهام (درشت نی و نازک نی)تا مغز ش درد می کنه و تمام عضلاتم کوفته است. اصلا حس رفتن به اداره و انجام کارهای تکراری و کلیشه ای را ندارم خب چکار کنم؟ منم مث هزاران کارمند بی درد و مرفه خوشه یکی باید برم سرکار ، کاریشم نمیشه کرد. خلاصه تلو تلو کنان بیدار میشم و زیر لب غر غر می کنم : اینم شد کار؟ حالا نمیشد ساعت کاری 9 باشه و ساعت 12 ناهار هم بدن و ساعت 2 هم تعطیل بشه؟بعد از ظهر هم به کار و زندگی شخصی می رسیدیم .خدایی روزی 5 ساعت کار از سر ما هم زیاده. یهویی به خورم میام و می بینم ساعت 7 صبح شده ، تازه دیر هم شده، با عجله دست و رویی میشورم و لباسها را چپ و راست می پوشم. از صبحانه هم خبری نیست چون عیال از بس صبحانه آماده کرده و هیچوقت نشده اینجانب آن را به موقع میل کنم ، در نتیجه صبحانه بی صبحانه.
خلاصه تا بجنبم ساعت هفت و ربع میشه، جنگی سوار ماشین میشم با یه استارت روشن شدن ماشین همان و برای گرم شدن موتور ماشین هم درنگ نمیکنم و با بدبختی خودم را به درب اداره می رسانم. تازه باید به بازجوییهای نگهبان شیفت صبح پاسخ بدم. اونم به نگهبانهای ما!! اول می بینند که کی هستی ، آیا در سالهای ماضی مثلا" اگه کارشناسی بودی ،مسئولی یا رئیسی بودی ،توضیحی نخواستی ؟ تذکری، توبیخی ، اذیتی نکردی؟ که حالا اینجا سر پل صراط حالت را بگیرن.؟ خداییش خیلی هوای منو دارن، چونکه ناکو آهار جایگاه ویژهای داره. همین که رسیدم دم نگهبانی بوقی می زنم یعنی من رسیدم یعنی ناکو رسید. نگهبانها بعضا به قیافه ها نگاه نمی کنند به بوق ماشینها گوش میدن.گویی با صدای بوقها کارمندها را می شناسن. نباید ار انصاف گذشت ما کارمندها همین چند سال قبل مجموعا" دو سه تا ماشین نداشتیم و حالا از برکت وامهای با بهره 12 و 14 درصدی همه کارکنان صاحب ماشین شدن. نمیدونم این خوبه یا نه. محاسنه یا معایب؟
خلاصه همین که صدای بوق ماشینم به سمع نگهبان می رسه ، چه عجب؟ این دفعه پرید از اتاقک نگهبانی و آمد بیرون و گفت : ناکو جان ، به کجا چنین شتابان؟ گفتم بابا من که امروز خیلی زود امدم و خیلی هم به موقع رسیدم هنوز هفت و نیم نشده مگه اتفاقی افتاده؟در جوابم میگه ناکو آهار شوخی می فرمایید؟؟؟ امروز که صبح زود طلوع کردید منت گذاشتید نزول اجلال فرمودید اما دیروز و پریروز کجا تشریف داشتتید ؟؟؟ ناسلامتی نگران شدیم؟؟ یهو مث اینکه شوک الکتریکی وارد شده باشه به خودم آمدم ، نکنه دو شبانه روز خواب ماندم و خودم خبر ندارم .؟ نگهبان متوجه میشه حسابی حالم گرفته شده ، نیشخندی میزنه و میگه ناکو جان ، باحال ، دیروز جمعه را که همش خواب بودی ، نوش جانت ، گوارای وجود اشکالی هم نداره و امروزم به سلامتی به موقع آمدید که صمیمانه تبریک میگم و امیدورام اولی و اخریش نباشه و از یکشنبه تا پنج شنبه هم on time باشی ؟ خیالم راحت شد و نفسی راحت کشیدم و از عبارت on time گفتن نگهبان شگفت زده! پیش خودم گفتم باریکلا نگهبان .!! برا اینکه با توجه به اتفاقات پیش امده پیش نگهبان کم نیارم گفتم ببین ؟ اگه روزای بعد یکی دو ساعتی تاخیر ملاحظه فرمودید ، ممکنه علت اصلیش دور کاری باشه ها ؟ چون اینجا منطقه محروم هم هست ساعت دور کاریشم بیشتره . نگهبان نفهمید موضوع چیه.پیش خودم گفتم بابا این برنامه دور کاری هم چیز بدی نیست ها؟ دو سه ساعت کار در منزل و اونم در جوار عیال و بچه ها خداییش اعصاب جلا میده و خودش کلی منفعت داره هم برای دولت و هم ملت. به خصوص برا ی جماعت کارمندان خوشه یکی ، که امروز و فرداست که یارانه هاش قطع کنن. وضع توپ بود و توپ تر هم میشه.و زیر لبی ده باری هم به دولت باریکلا گفتم.
خلاصه با کلی کلنجار رفتن با نگهبان و خودم و دولت و ملت، خودم را رسوندم به دفتر کارم. طبق معمول اول نیم نگاهی به سماور برقیه انداختم دیدم غل غلش براهه و بخار میزنه بیرون ته دلم یه باریکلا هم نثار همکارام کردم ، اینو میگن on time.
انصافا" امروز اولین روز کاری همش با باریکلا شروع شد معلومه امروز روز خوبیه و یکی از روزای خوب و خوش کاری. چای رو زدم تو رگ، جانی گرفتم و حیاتی تازه پیدا کردم. برا اینکه پیش رییس صبح اول هفته خودی نشان داده باشم چند تا از نامه های تایپ شده معوقه را که به جهت اختلاف نظر و سلیقه با رییس همچنان بلاتکلیف و سرگردان در دست ما باد کرده بود، را برداشتم و چپاندم زیر بغل و با کلی ادعا و طرح و برنامه رفتم پیش رییس ، که مثلا" بگم از اول صبح خیلی درگیر کار بودم. واقعیتش هر وقت میخوام برم پیش رئیس انگار منو زورکی جنگ چالدران میبرن. حسابی حالم گرفته میشه چون که اصلا حرفهای هم را نمی فهمیم.، هر وقت سر صحبت با رئیس باز میشه انقدر موعظه و مغلطه می کنه که جد آباد زنده ات ، مرده میشه و یکی یکی جلوی چشمات رژه میره. مگه صحبتهای رئیس را تمامی هست؟ مقدمه صحبتهاش دست کم دو ساعت طول میکشه. خلاصه دهنم باز نکن ناکو؟
دیدم با چند نفر از همکارای داره داره صحبت میکنه . طبق معمول سر و ته کردم و فرصتی نشد عرایضم عرض کنم و مجالی پیش نیامد مرقومه های یک ماه قبل را که بارها دست به دست گشته بود ، به سمع و نظر ملوکانه برسانم.بعد از مدتی درنگ دوباره برگشتم پیش رئیس ، خوشحال شدم که توی یک ماهه بهر حال فرصتی هم شد که نوبت ما هم بشه.مرقومه را گذاشتم محضر مبارکش، با نگاهی غلیظ چند دقیقه ای به جملات و کلمات مرقومه ما میخکوب شد نیم نگاهی به من و نیم نگاهی به مرقومه انداخت و گفت بذار خوب رصد کنم تا اشتباهی نباشه.لحظه ای نگذشت که رنگ رئیس پرید و تحمل نکرد و گفت ببین آقای مهندس، این جملات و کلمات خیلی خیلی تنده و ایجاد حساسیت میکنه ، و بالاییها آژیته میشن و از این نوع نوشتار هاخوششون نمیاد بهتره خیلی بی خطر باشه. بی درنگ نامه را برداشتم و طبق معمول انداختم کشوی بایگانی.از بس که بارها متن نامه را تغییر داده بودم ماهیت نامه و منظور و مقصود فراموش شده بود.مثل شیر بی یال و دم و اشکم.
نشستم پشت میزم چایی ریختم تا چایی خوریم تکمیل شه، هنوز قند ... ببخشید کشمش را توی دهنم نذاشته بودم ، تلفن دفتر زنگ زد طبق معمول آقای دکتر یکی از درمانگاههای ما که همیشه اعتراض داره که چرا کار زیادی از ما می کشند؟؟ این کارها وظیفه ما نیست. چرا حقوق ما را کم دادن؟؟. میگم دکتر جان با رئیس یا کارگزینی تماس بگیر و قطع می کنم.
- استکان چای را بر می دارم تلفن زنگ میخوره باز یکی از همکارامه آقای مهندس مامای زایشگاه ما توی یک سال سه بار سقط کرده شبا کشیک نمیده و روزا هم پیداش نیست. میشه یه مامای جدید پر انرژی بفرستین؟؟. فک میکنه اینجا دانشکده ماماییه که هی ماما تولید کنه و ...
- چایی سرد میشه ، یکی دیگه زنگ میزنه آقای مهندس آمبولانس 115 هر دو تاش خرابه میشه یه آمبولانس خوب و نو بفرستید؟؟ مخت تکان میخوره مگه نمیدونه اورژانسهای 115 تحویل بخش خصوصی شده .
- یکی دیگه : آقای مهندس به ما میگن حقوقت 800 تومانه من یک ساله کار می کنم تا بحال ماهی 500 تومان بیشتر نگرفتم با چه انگیزه ای شب و روز تو این کوره دهات کار کنم؟ بهش میگم همکار محترم صبور باش زود قضاوت نکن، حتما اشتباهی شده دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ، شما اجازه بده خودم میرم حسابداری حلش می کنم.
- بلافاصله نفر بعدی تماس میگیره آقای مهندس هر سه کارمندای ما میخوان با هم برن مرخصی یکی مادربزرگش فوت کرده ، یکی آزمون استخدامی داره آن یکی هم عروسی دختر خاله پسر عمه اشه. من که نفهمیدم هنگ کردم.تمام بایتهای مغزم میسوزه میگم اشکال نداره خودت برو مامایی کن آنها را هم بفرست برنمرخصی .
- حالا یکی دیگه زنگ میزنه آقای مهندس اینجا جای زندگی نیست، کارهام خیلی زیاده اصلا آرامش ندارم روزها کار و شبها کشیک، روانی شدم ، دیوانه شدم ، تو رو خدا کاری بکن، حتی وقت نمی کنم به شوهرم ناهار و شام بدم. میشه من را یه جای بهتر و نزدیکتر بفرستین؟ تازه غرق این افکار و قضایا بودم همکار بغل دستی شروع میکنه به نالیدن آقای مهندس خبر داری که حقوق من کارشناس پیمانی مستقر در ستاد 550 تومنه حقوق کارشناس مشابه من در فلا ن جا حدود یک میلیونه و تازه قراره یک میلیون و دویست تومن هم بشه. و البته حقوق یک بهورز با سواد کلاس 5 حدود 700 تومانه آیا این انصافه؟؟
من با درماندگی تمام و با قیافه حق به جانب میگم همکار محترم،اولا همه چیر پول و مادیات نیست ثانیا" در این تفاوتها در عین اختلافات فاحش، کلی مزایا و نعمات نهفته که با عقل سلیم قابل درک نیست و مطمئن باشید حتما" چاره اندیشی خواهند کرد.
چند دقیقه بعد یک سبیل کلفتی زنگ میزنه آقا این دختر بیچاره ام در نیکشهر مرد از سختی کار و شرایط بد زندگی، شش ماه نشده کار میکنه موهاش سفید شده. پس کی باید به زندگیش برسه؟ سر و سامان بگیره؟ پس کی با انتقالیش موافقت می کنن؟ ناسلامتی شش ماهه داره کار میکنه از خدا بترسید اینا همه گناه دارن ها! خلاصه بقیه حرفهاش نفهمیدم از بس که گیج و منگ شدم نمیدونم کی گوشی را گذاشتم و سیم تلفن را کشیدم نه حرفی بشنوم و نه حرفی بزنم.
نیم نگاهی به ساعت انداختم ساعت شده سیزده و سی ، وسایلم را به سرعت جمع میکنم مثل جمبو جت خودم را به بیرون پرت می کنم، انگار کار با اعمال شاقه است. اینم شد کار؟؟؟ یکی به داد من برسه دیوانه شدم .....(جدی نگیرید )
همینکه چند مطلبی در مورد نیکشهر نوشتم ، برخی از دوستان به شوخی و برخی به جدی شروع کردن به انتقاد کردن که چرا این همه تعریف و تمجید و فلان فلان ...
خود سانسوری درد و مرض بدیه ،آدم باید ملاحظه همه را بکنه که خدای ناکرده یکی به مذاقش خوش نیاد ، آن یکی نرنجه وآن دیگری تفسیر ناجور نکنه . بهر حال علتش هر چی باشه آفتی خانمانسوز و دردی است بی درمان. که نمیشه برخی واقعیت ها و حقایق ها را گفت و برخی موانع و مشکلات را رفع کرد.بگذریم.
بهر حال اینکه مشکلاتی در منطقه نیکشهر وجود داره شکی نیست جه بسا نظیر همین مشکلات و شاید بدتر از آن در جاهای دیگه هم وجود داره ولی چون انعکاس کمتری داره همه فکر می کنن جاهای دیگه بهشت برینه. در خردادماه 90صدا و سیمای خودمان آماری از موارد خشونت در استانها ارائه داد که طبق آن بیشترین خشونتها در استانهای همدان ، اردبیل ،گیلان و... بود و استان سیستان و بلوچستان در ردهه های پایین قرار داشت.لذا نباید همیشه چنین فکر کنیم که هر چه مشکل و بدبختی خدا آفریده همش مال نیکشهره هست و این استان.
پس بگذار خوبیها را ببینیم و نکات مثبت موجود را و اگه میتونیم کمک کنیم و این را فراموش نکنیم و برای همیشه آویزه گوشمان نماییم که قومیتها گنجینه های پر ارزش این مملکتند و درهای گران سنگ، که اگه روزی خدای ناکرده کم تحرک و بی انگیزه شوند، بی هویت شوند،دودش به چشم همه خواهد رفت. چون هر نقطه ای از سرزمین عزیزمان به هر دلیلی ضعفی پیدا کنه ، افتخاری نداره بلکه نگرانی داره و این ضعف و درد ، درد همه است نه صرفا" آن منطقه. از این رو باید نقصا نها را شناخت و درستش کرد که همه بدنه این سرزمین مقدس مانند قلبی واحد ،هماهنگ و یکنواخت وپرتوان و تپنده باشه و رو به ترقی و تعالی بگذاره تا از هر آسیب و گزندی مصون بمونه وگرنه مانند قلبی خواهد بود که سکته کرده باشه و قلبی که سکته کنه برا همیشه ناقص و بیماره. به امید آن روز که خدایی فکر کنیم ، جهانی فک کنیم و انسانی فک کنیم چون مسلمانیم و وظیفه داریم.
دوستان: نباید فراموش کنیم در هر منطقه ای و در بین هر ملتی و قومیتی، استعدادها و توانمندیهایی وجود داره که اگه درست شناخته بشه و تقویت بشه میتونه فوق العاده مفید باشه وگرنه هرز دادن استعدادها و توانمندیها میتونه خسران جبران ناپذیری باشه. بلوچها ذاتا" مردمانی صبور و مقاوم و مرزبانانی غیور و شجاع هستند. سر می دهند ولی قول نمی دهند، شجاعت و بی باکی و تعهد به سرزمینشان امری ذاتی است و مردمانی زیرک و با هوش هستند و زنانشان بسیار محجوب و در هنرهای دستی بسیار خبره و سخت مقید به احکام الهی... آیا این همه محاسن چون در نیست که باید قدر دانست؟؟؟
پس دوست من خرده نگیر اول باید فکرهایمان را اصلاح کنیم و به همه احترام بگذاریم و دست دوستی و برادری و برابری دراز کنیم تا نقطه نقطه سرزمین عزیزمان ایران ، مانند قلبی واحد ، یکپارچه و توام با عشق و عطوفت بتپه. بیایید دست به دست هم بدیم و به جای عیب و ایراد گرفتن با توجه به وسع و توان مان دستی بگیریم و نقطه ای آباد کنیم. به امید آن روز....
لازم بود توضیح بدم حدود یکماه تاخیر و غیبت بابت چی بو د ؟ خوب مرخصی سالانه .هر سال مدارس که تعطیل میشن با اهل بیت میریم گلستان. امسال هم چنین شد . اما مهمترین علت تاخیر در نوشتار وبلاگم چیزی بنام اینترنت در نیکشهر بود. خوب میدانید وقتی نمیشه روزانه ده دقیقه به اینترنت وصل شد تکلیف همه معلومه. اخیرا در استان تبلیغات وسیعی راه افتاد که ما صاحب اینترنت پرسرعت شدیم و اسمش هم ای دی اس اله پس بشتابید و از مزایای آن بر خوردار شوید . ما که تشنه اینترنت پرسرعت که هیچ همان کم سرعتش بودیم چقد خوشحال شدیم فوری رفتیم مخابرات و با کلی هزینه یه مودم پرسرعت 256 گرفتیم به این امید که دیگه مشکل اساسی حل بشه که متاسفانه نه تنها مشکلی حل نشد بلکه بدتر از قبل هم شد. هر روز پای اینترنت میشینی بخصوص روزای تعطیل اما دریغ از 10 دقیقه وصل . که حسابی اعصابت خورد میشه و چند تا .... حسابی آبدار نثار خودت میکنی و آرام میگیری . چند بار با بانیان این تبلیغات دروغ تماس گرفتم و چه مصرانه از پر سرعت بودن اینترنت در نیکشهر دفاع می کردند . اخیرا صدا و سیمای کشورمان اعلام کرد در حال حاضر ما از نظر اینترنت با دو درجه ترقی از آخر ششم هستیم . من که خبر نداشتم و نمی دانستم اما با شنیدن این خبر آرام گرفتم امیدودارم دست اندر کاران تبلیغات اینترنت پر سرعت در استان این همه تبلیغات نا درست غیر معقول راه نیندازند و از تبلیغات وسیع پشت قبوض تلفن ها هم جدا خوداری کنند . این شد که مسافرت و اینترنت پرسرعت ، وقفه انداخت در کار ما .
برخی اداب و رسومات : ١- مهمان نوازی : مردم نیکشهر مثل همه بلوچها مردمانی خونگرم و مهمان نوازند . و به مهمان احترام زیادی قایل میشن . و اگه کاری و یا مشگلی داشته باشی با جان و دل انجام میدن. و حق مهمان را به حق خودشان ترجیح میدن. و اگه در هر شرایطی و در هر زمانی و در هر ساعتی از ( روز و شب ) به خونه شان میری چه با اعلام قبلی و چه سر زده ، خم به ابرو نمیارن و تازه چقد هم خوشحال میشن . و اگه چند صباحی خونه شان نشینی ( نمانی )خیلی دلگیر و ناراحت میشن. و همیشه ازسرعت عمل آنها متعجب میشم بعد از مدتی کوتاه امکانات پذیرایی آماده هست . در کمال سادگی با سرعت عمل بسیار بالا. و هر آنچه دارن بر سفره اخلاص حاضر . بعضی وقتا میری روستایی دور افتاده و محروم و همه خونه ها کپری و همه جا خشک و بی آب و علف ، چه با گرمی استقبال میکنن که زبانم از بیانش قاصر ه. هر چند از مال دنیا و رفاه دنیوی محروم خلق شده اند اما خداوند در قبالش چه نعمتی به اونها عطا کرده , نعمت مهمان نوازی در نهایت فقر و محرومیت مادی.
٢- اهمیت و حرمت آب در منطقه : نمیدانم شاید بخاطر وضعیت آب و هواییست و یاکمبو د شدید آب. وقتی خونه ای میری اولین چیزی که مهمان با آن پذیرایی میشه آب خنک یخچالی و یا آب خنک طبیعی مشک هستش . و توی اون گرما و اوج تشنگی و خستگی چقد بجاست . و آدم جان میگیره و بعد از جان گرفتن حال و احوالپرسی شروع میشه.
٣- دستار بلوچی ( لونگ )- هر مرد و جوانی معمولا یه لونگ داره و از آن استفاده های زیادی میشه . محافظت از سر و صورت با توجه به گرمی هوا - بعنوان جا نمازی در صحرا و بیابان - بعضا بعنوان ملافه در استراحت های صحرایی - بعنوان حوله و پاک کردن سر و صورت - و اما از همه مهمتر این لونگ بعنوان صندلی بلوچی معروف هست و مرد ها هر وقت جایی میشینن دور پاها و کمر میبندن و به صورت خیلی راحت میشینن .
۴ - معمولا زنهای بلوچ کارهای بیرونی را انجام نمیدن مثل خرید های خیابانی .و این بعهده مرد هاست .بجهت رعایت دستورات اسلام ،با نا محرم همیشه فاصله وجود داره مگر در شرایط خاص.
۵- ازدواج فامیلی : بیشتر ازدواجها فامیلی است و معمولا وصلت با فامیل های نزدیک صورت میگیره . البته طایفه و طبقه در ازدواجها و سایر روابط اجتماعی آنها اهمیت زیادی داره .و مراسم عروسی بلوچ ها بسیار با شکوست ودر فرصتهای بعدی بیشتر صحبت میکنیم .
۶- داماد سالاری - بلوچها داماد را مثل فرزندان خودشان خیلی دوست دارن . وقت عروسی , داماد را میبرن خونه عروس نه عروس را خانه داماد. و معمولا داماد در خانه پدر خانمش ماندگار میشه .
٧-گذشت و بخشش و جوانمردی: گذشت و بخشش در اتفاقات سنگین یکی از ویزگی های این قوم هست . و به راحتی میگذرن. و میگن خواست خدا بوده و خدا جای دیگه ای به بنده اش عطا میکنه .
8- صله رحم - من صله رحم را به معنای واقعیش اینجا دیدم .احترام به بزرگتر ها و فامیل آنقد قوی است که آدم تعجب میکنه . حال اینکه خیلی جاها کسی ازهمسایه اش خبر نداره که هیچ ،فامیل های بسیار نزدیکش را هم نمیشناسه.
٩- و ........ که انشا.. در فرصت های بعدی